کرمانشاه، معماری فراموش شده

خرید بک لینک


می خواهم برایت بنویسم از کی؟ از کجا؟ از چه می شود؛ می خواهم برایت بنویسم از امروز، از فردا، از همیشه، تا همیشه های زندگی ام، از تغزل تا نمی شود، از معادله تا جوابی گنگ، از کویر تا باران، از کوچه باغ های سرسبز پاوه، تا دشت های تفتیده ی آبادان؛ از جنگ؛ از روزهای کجا برویم، فردا چه می شود، پس پدر چرا نمی آید؛ روزهای آژیرهای قرمز، هواپیماهای سیاه، روزهای کاش دیگر نیاید، کاش دیگر نیاید!!!
می خواهم برایت بنویسم از کرمانشاه، از سرزمین عشق های ماندگار، کوچه های باران خورده با همیشه های عطر کاهگل، پنجره های چوبی، نور، نظربازی، آسمان، آسمان... و خدایی که همین نزدیکی ست...
به نام خدایی که همین نزدیکی ست
تاریخ معلم انسان هاست؛ انسان فراموشکار، در گذر فریبنده ی زندگی از اطراف باز می ماند و در خویش فرو می رود، زندگی می شود ابزار و وسایلی که او را مرفه می کنند؛ رفاه، تمام ابعاد زندگی را در بر می گیرد و به آن مفهوم تازه ای می بخشد و زیبایی نه دیگر آن تعریف کلاسیک همیشگی که وجهه ای مدرن می یابد و آدمی در بلوغ تعلقات فانتزی دنیای مدرن به آینده نگاه می کند..
از چه برایت بگویم؟ از موسیقی؟! از زبان؟! از آداب و رسوم؟! از معماری؟! یا از انسان فراموش شده ی امروز؟! شاید به قول سپهری: پشت سر خستگی تاریخ است.. پس بهتر نیست اصلاً چیزی نگویم؟ که حرف های من نه جریان زندگی امروز را تغییر می دهد و نه در قلب انسان سردرگم عصر من باور می آورد.
از این همه بغض که بگذریم، دغدغه ای بزرگ به من ایمان می دهد؛ مرا در اطرافم غرق می کند؛ در گذشته ام، در ریشه هایم، در باورهایم، در نقاشی های "تکیه معاون"، در طاقی های "بازار زرگرها"، در اتاق های "عمارت بیگلربیگی" که مرا به ضیافت تاریخ می برند؛ به ابدیتی که در چشم های معشوقه ی ازلی ام دیده بودم؛ به "طاق بستان"، یادگار جاودانه ی پدرانم و به ارواح فرشتگانی که در "دریاچه ی آرزوها" عاشقانه های مادرانمان را به سکه می زدند.
از چه برایت بگویم؟ از معماری؟! از تابستان های "آب انبار" یا از کرسی های دورویه ی مهمان پذیر در شب های سرد زمستان؟! از چاله کرسی ها با خاکستری که چون مخملی سرخ گرما می داد؟! یا از یخچال های "محله ی سرچشمه"؟! یا شاید می خواهی از زنان کرد برایت بگویم؟! یادش بخیر! در "خیابان برف خان" برف می فروختند؛ می گفتند از "پرو" می آورند.
می خواهی از "هشتی" برایت بگویم؟ از حیاط بیرون و اندرون که از حرمت و حرم خانه ی پدرانم چیزی برایت گفته باشم؟ از "خواجه نشین" ها که استراحتگاه عابران خسته بود؛ از "تموشه" که فن آب رسانی گذشتگانم را بدانی؟
از سقف خانه ها که از تیره و حصیر و گیاه شیرین بیان درست شده بود و روی آن را با خاک و کاه گل می پوشاندند؛ از "چینه" ها که دیوارهای ذخیم گلی بودند؛ از نمازخانه هایی که در اتاق ها درست می شد و کف آن بلندتر از کف اتاق بود و از صندوق خانه ها؛ از ذغال دان ها، از رفه ها، از کلوم های پشت در که یکی مخصوص اهل خانه بود و دیگری مخصوص غریبه ها؛ می خواهی از چه برایت بگویم؟
از خرابه های زینبیه در مساجد، از بست نشینی های عباسیه در "خانه ی حاجی معتضد" یا از گریه های "عزیز" وقتی این ها را برایم تعریف می کرد؟
آیا ما هم به تاریخ خواهیم پیوست؟! ما چه برای آینده داریم؟! برای فرزندانمان؟! زیبایی؟! معماری؟! یا ...

ساعت‌هاي بيداري!...

ما را در سایت ساعت‌هاي بيداري! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 20:46

صفحه بندی