لب هايت را مي خوري
كه مضطربم كني
كه تن مفهومي داشته باشد
و انسان برهنگي اش را به رخ تاريخ بكشد...
كش مي آيي، قوس مي خوري
و آفتاب آفريده مي شود
لحظه اي مي آسايي
و باز هم لب هايت را مي خوري
مي آشوبم
و صندلي ها به تو لبخند مي زنند
كفش ها به تو لبخند مي زنند
و خواب ها...
خوب خوابيده اي – خدا –
خواست كه شعر آفريده شود – خدا –
كه تو آفريده شدي
كه كفش ها، صندلي ها و خرخاكي ها
كه خواب هاي خوب ببينند
براي خوردن لب هايت
**
قول بده كه هيچ وقت نخوابي
حتي وقتي ميميري
وقتي بيرون مي روي
لب هايت را با خودت نبر
هميشه لباس گرم بپوش
و به ياد آر روزي را كه سرد خواهي شد
و خرخاكي ها آفتاب را خواهند خورد
**
تو در سلول هايم لانه كرده اي
و از رودخانه ي رگ هايم مي نوشي
**
صداي قدم هايت
از دره های اعماقم مي جوشد
و دكترها مي گويند:
هنوز زنده ام...
ما را در سایت ساعتهاي بيداري! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55