در گذشته ها(6)

خرید بک لینک

لب هايت را مي خوري

كه مضطربم كني

كه تن مفهومي داشته باشد

و انسان برهنگي اش را به رخ تاريخ بكشد...

كش مي آيي، قوس مي خوري

و آفتاب آفريده مي شود

لحظه اي مي آسايي

و باز هم لب هايت را مي خوري

مي آشوبم

و صندلي ها به تو لبخند مي زنند

كفش ها به تو لبخند مي زنند

و خواب ها...

خوب خوابيده اي – خدا –

خواست كه شعر آفريده شود – خدا –

كه تو آفريده شدي

كه كفش ها، صندلي ها و خرخاكي ها

كه خواب هاي خوب ببينند

براي خوردن لب هايت

**

قول بده كه هيچ وقت نخوابي

حتي وقتي ميميري

وقتي بيرون مي روي

لب هايت را با خودت نبر

هميشه لباس گرم بپوش

و به ياد آر روزي را كه سرد خواهي شد

و خرخاكي ها آفتاب را خواهند خورد

**

تو در سلول هايم لانه كرده اي

و از رودخانه ي رگ هايم مي نوشي

**

صداي قدم هايت

از دره های اعماقم مي جوشد

و دكترها مي گويند:

هنوز زنده ام...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:28 توسط حامد شاهین مهر |
ساعت‌هاي بيداري!...

ما را در سایت ساعت‌هاي بيداري! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:02

صفحه بندی